در مکتب استقلال دوست داشتن فراتر از عشق است

حکیم باشی

" حکیم باشی"

میگم حکایت شهر ما رو ببین
حکیم باشی شهر ما
عاشق دختر شاه پریون شده
روزگار ما رو باش
طبیب شهر خودش بیمار وداغون شده !
روز وشب کارش شده
تجویز دوای عشق
حالا خودش شده بیمار
عشق شده طبیبش
یک ماه پری زیبا
شده محرم وحبیبش
یک روز دیدم حکیم هراسون
داره تو شهر می گرده دنبال مجنون !
ازش بپرسه دوایی واسه دل لیلون
که مرحمی بشه برای دل پریشون
ازون دورا حکیمو نگاش کردم
وقتی نزدیک شد به من ، اونو صداش کردم
گفتم حکیم چی شده که رنگ رخت زار شده ؟ !
گفت حکیم که دلش داغونه یار شده !
گفت دست روی دلم نذار که خونه
بگو به من کجا خونه ی مجنونه !
گفتم حکیم تو که عمریه واسه درد ما طبیبی !
چرا تو پیدا کردن دوای عشق بی نصیبی !
چو گفتم نام عشق ، حال حکیم را زار کردم
دو چشم حکیم را ز اشک فراوان تار کردم
گفتم حکیم تو نبودی که عمری عشق را طرد کردی !
هر چه عاشق نزد تو آمد همه را از عشق دلسرد کردی
تو که عشق را منع کردی ز مردم ، حالا عاشق شدی !
در ره عشق رفتن را حالا لایق شدی !
حکیم جوابی نداشت و اشک ریخت وسکوت کرد
سخنان آتشینم با سکوتش خاکستر شد وغروب کرد
خداحافظی تلخی کرد و رفت به سراغ مجنون !
دور شد ز من حکیم با دلی خون !

سراینده شعر : آندرانیک پسر پاییز

+ مهیار تاج ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()