در مکتب استقلال دوست داشتن فراتر از عشق است

دنیای امروز من

 دنیای امروز من

در این افق زندگی که می بینم آینده رو

همه جا سیاهه ! نمی بینم خورشید تابنده رو

خشکه همه جا ! سرابه دیدن گل وگلستان

دلخوش کردم خود را یک عمری به بودن در بوستان

به جای قمری وبلبل ، جغده که می خونه آواز

غمه که شده به جای شادی نغمه ی ساز

چو بینا شدم به کار این زندگی

وای بر من این چه وضع زندگی ؟

دیدم عمری بنده ی دنیا منم

سلطان یکی دیگه است ومیپرستم صنم

صنم ها را شکستم و پرستیدم من خدا

بشر را دگر کردم از ذهن خود جدا

خدایا دلم گرفته در این آشفته بازار

برای که دگر کنم مهر ومحبتم را ایثار ؟

گفتم که دگر وفا به این بشر ننگ من است

زین پس بی وفایی ریتم آهنگ من است

خدایا دگر چیزی نمی بینم که به آن حسادت کنم

رفیقی نیست که با آن احساس رفاقت کنم

خدایا چه دنیاییست همه چی قحطی شده !

جهان آفرینش ز آهن دلا سنگی شده !

دنیا که در پی اینست که دو چشم مرا کور کند

وجدان بیدارم را خاموش ودر گور کند

دنیایی که تو هر لحظه به یک رنگی باید تغییر کنی

این را تو باید دنیای مدرن تعبیر کنی

تو دنیایی که نام انسان رفته تو کتاب ها !

محبت ریا ئی شده رفته به حساب ها !

دنیایی که شده محلی برای حسادت

برای پر کردن عقده ای به نام حقارت

به جای خدا ، انسانیت ، عبادت

دنیا شده سرور ، انسان ها در اسارت

دنیایی که قصه هاش رنگ فریب وقدرته

دنیایی که مهتابش به رنگ سیاهی شبه !

تو دنیایی که عاقلان دیوانه اند !

بیماران خود طبیب این ویرانه اند !

بشر مرا اینچنین مبین زار وغمگین

شادی ای نمیبینم که روح مرا دهد تسکین

خنده سالهاست که با من قهر کرده است

با نبود خود زندگی را به کامم زهر کرده است

غم وغصه است که شده دوست من

رخنه کرده آن بر خون وپوست من

کاش کسی از اهل دنیا بود که به من خنده ای هدیه می داد

محبت نقد را به من به جای نسیه می داد

اما این آرزو یک سراب است

زندگی برایم در این دنیا یک عذاب است

فقط چشم امید به بازی تقدیر دارم

شاید در این شکست من کلی تقصیر دارم

شایدم عقل فرمانده ام نبود ، شاید بی تدبیرم

شایدم تقصیر دنیاست ومن بی تقصیرم

هر چه بود در قمار این دنیا باختم

شب رو به جای روز تو دلم ساختم

سراینده شعر : آندرانیک پسر پاییز

+ مهیار تاج ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()