در مکتب استقلال دوست داشتن فراتر از عشق است

فانوس مرگ

فانوس مرگ

ای فانوس مرگ من را روشن کن


خزان زندگی ام را با وجودت گلشن کن

ای کفن بیا من را بپوشان

شربت مرگ را تو به من بنوشان

بسه دیگه نمیخوام من بکنم زندگی

بسه دیگه هر چی کردم واسه دنیا بندگی
بسه دیگه دیدن تو دیدنی های نادیدنی
!
بسه دیگه شنیدن تو شنیدنی های ناشنیدنی
!
آخه من نمیخوام کور و کر باشم
!
از بین حیوونای آدم نما ! خر باشم
!
بس که خود فروشان را به کوی می فروشان دیدم

از هر چی می و مستی بیزار شدم من بریدم

بس که دیدم ارزش نان بالاتر از جان آدمیست
!
سیر شدم از هر سفره ای که از بوی نان خالیست
!
خسته ام از مردمی که ریش را به جای ریشه کردند انتخاب
!
فقر معنویت را با ریاکاری خودشان کردند انتصاب
!
تو دنیایی که دنبال هر چی هستیم جز خدا
!
بکن تو ای صاحب دنیا منو از این زندگی جدا

تو دنیایی که رفاقتی نیست یا که خاموش شده
!
بیانگر جمله یادم تو را فراموش شده

تو دنیایی که مرگ هم شرف داره به زندگی
!
تو جهنم می سوزم اما دیگه نمی کنم واسه این دنیا بندگی
!
خدایا میخوام نفس بکشم اما هوا که پاک نیست
!
به آخر خط رسیدم چاره به جز خاک نیست
!
چشام خسته شده از دیدن سراب این دنیای بزرگ

دیدن موجودات زیر خاک شرف داره به این همه گرگ !
خدایا من دیگه صبر ندارم

برای موندن دندون ببر ندارم
!
میخوام برم یک جایی که باید برم تا به ابد

باکی ندارم از اینکه خوب بودم یا که بد ؟

گر چه می گویند کفر میگویم ، من کافرم !
به سوی تو می آیم ای دوست ، منی که مسافرم

شاید من دوست داشتم روزی نامی به نام زندگی
!
زندگی را می گویم نه این زندگی
!
تو دنیایی که زنده ولی مرده ام
!
ز انسان سالهاست آبرو برده ام
!
روزی که من مردم واسم جشن تولد بگیرید
!
جشن آغاز انسانیتم را تو دنیای پر تجدد بگیرید !

آندرانیک پسر پاییز

+ مهیار تاج ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()